| شعر شماره 8 |
|
|
|
| اشعار - اشعار | |||
| نوشته شده توسط هژیر بهار | |||
| چهارشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۵۰ | |||
|
روزی با شاهزاده خیال به باغ ملکوت رفتیم وی در آنجا پیرمردی را دید که بسیار مهربان بود آن پیرمرد چیزها به شاهزاده آموخت اما شاهزاده فکر کرد در خیال به سر می برد با شاهزاده سخن ها گفتم اما شاهزاده رو به من گفت خیال است و خیال به من بگو ای نگار ختنی که من با شاهزاده چه بگویم که او در خیال نیست و در رویاست ناگهان ندائی از غیب رسید و گفت گذار بحال خود رها باشد روزی خواهد فهمید سر به آسمان کردم پیغام را به سیمرغ دادم که شاید آن پیغام روزی برسد به ملک سلیمان تابستان 86 هژیر بهار
|
|||
| آخرین به روز رسانی در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۴:۰۱ |





















