| شعر شماره 10 |
|
|
|
| اشعار - اشعار | |||
| نوشته شده توسط هژیر بهار | |||
| چهارشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰۴ | |||
|
دوستی قدیمی را دیدم که به من می گوید دوستت دارم اما نمی دانم که از زمین است یا زمان از بهشت است یا ملک سلیمان بارها از وی می پرسم که به من بگو از کدام دیار الهی آمده ای او رو به من می کند و می گوید به تو عشق می ورزم چون در زادگاه من محبت است و بس محبتی از آن دوست دیدم که شاید روزی بتوانم به دیگران نیز آموزش بدهم ناگه در تاریکی روز آدم های را دیدم که برای یک تکه نان دارند حتی برادر خود را می کشند آدم های را دیدم که برای یک سکه دختران خود را می فروشند وقتی چنین دیدم سر را رو به آسمان فلک چرخاندم و گفتم این ها چرا از آن محبت بوی نبرده اند ندا آمد و گفت حکمت پروردگار است که آدمیان باید صد چرخ بزنند تا به عرش الهی برسند . تابستان 86 هژیر بهار
|
|||
| آخرین به روز رسانی در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۴:۰۰ |





















