| شعر شماره 11 |
|
|
|
| اشعار - اشعار | |||
| نوشته شده توسط هژیر بهار | |||
| چهارشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰۳ | |||
|
روزی دیگر داشتم حقایقی را باز برای شاهزاده خیال می گفتم به نا گه سر را به زیر انداخت و شروع به گریستن کرد گفتم ای شاهزاده زیبا برای چه داری داد و فغان می کنی رو به من کرد و گفت تو حقیقت را باید از چشمان من درک کنی بدو گفتم حقیقت بطن تو را من در قلبم احساس می کنم سر را بروی زانوهای جمع شده اش گذاشتم دست به دور قوزک پاهایش نهادم در کنارش دقایقی را نشستم تا بتوانم شاید آرامش کنم دل را صاف کردم با خدای خود راز و نیاز کردم بدو گفتم که ای خدای مهربان آرامشی دوباره به این بنده برگردان خدای کرم باز دست نوازش بر سر کودک خود کشید و محبت را در قلب وی جا داد آرامش به شاهزاده برگشت اما تا دیدم باز شاهزاده ای نبود و خیال بود باز باید منتظر بمانم که روزی آیا شاهزاده بیاید یا نه تا در کنار شاهزاده به سر می برم بسیار با نگاه مهربان عشق می ورزد اما چکنم چرخ روزگار امان نمی دهد تا سر برمیگردانم می بینم شاهزاده باز به خیال پیوست نمی دانم تا کی باید بدوم که باز روزگار این چنین با ما بازی نکند و نیازماید به امید روزی خواهم نشست که دیگر بازیچه دست روزگار نشوم به امید روزی خواهم نشست که شاهزاده خیال تا زمان مرگم پیشم بماند . تابستان 86 هژیر بهار
|
|||
| آخرین به روز رسانی در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۵۹ |





















