| شعر شماره 26 |
|
|
|
| اشعار - اشعار | |||
| نوشته شده توسط هژیر بهار | |||
| چهارشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۱:۵۲ | |||
|
بر روی نیمکت های تازه سنگ فرش شده خیابان ولی عصر نشسته و با سیگار روشن بر لبانم نذاره گر عابران می شوم که چگونه سرگردان دارند رد می شوند، و هر کدام به سویی جوانان به ظاهر عاشق را می بینم که فردا معشوقه های خود را دشمن خطاب می کنند، پیرمرد رفتگری را می بینم که با دستهای پیله بسته با جاروی همسنش دارد سنگ فرشها را جارو می کند در بین غروب پائیز هزار رنگ و برگهای خشکیده ای که عابران گیس بلند له می کنند، ای کاش می شد صدای ناله برگها را به تصویر کشید تا ببینند و پسرانمان عبرت بگیرند اینچنین بازیچه واقع نشوند شاید به من بگوید که بسیار ظالمانه می نگارم اما مجبورم چون خود نیز برگی هستم، می گویم تا همه بدانند که عابران گیس بلند در سینه سنگهای مهربان نما بیش ندارند. عابران گرچه با یار خودند اما به دیگران عشق می ورزند. اکثر عابران خسته ای از سر کار برگشته را می بینم که افسرده راه می روند بی هدف معلوم ست مدیران خسیس دارند ولی مجبورند برای امرار معاش با امر و نهی مدیران تا کمر دولا شوند، من نمی دانم تا کی روزگار در اینجا اینچنین است اما دل به این خوش کرده ام که خداوند رحمان است و دارای خلقتی عجیب که برگها را اینچنین صبور خلق کرده است که در آخر با کمال خونسردی لبخنند می زنند و می بخشند. پائیز 86 هژیر بهار
|
|||
| آخرین به روز رسانی در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۴۶ |





















